خرید بک لینک
من آدم صبوریم خیلی صبور، شاید بارها بمن جفا کنی و من به جای شلیک کلمات به سمتت، سکوت کنم، شاید نمک بریزی رو زخمم ولی دوا بشم برای زخمای دلت ولی یادت باشه این صبر کردنا پشتش به دریا نیست؛ یه روزی مثل کوه آتشفشان هرچی جمع شده فوران می کنه. نمیگم بترس از روزی که صبرم تموم شه، فقط اون روز هرچقدرم با منطقم برات بجنگم نمیتونم باهات هم کلام شم، اون روز ترجیح میدم به جای نگاه کردن به چشمات به پیامای بازرگانی که همیشه حوصله سر بر بودن خیره شم، من متنفرم از یهویی رفتنا، از یهویی سرد شدنا ولی مجبور میشم بخ

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

چشاتو ببند و تصور کن اگه امروز عصر تو خیابون یه ماشین بزنه بهت و مرگ مغزی شی چند نفر هستن که همون روز میفهمن؟ چند نفر فرداش میفهمن؟ چند نفر یه هفته بعد میفهمن؟ چند نفر کلا نميفهمن؟ فقط اونایی که همون روز میفهمن رو نگه دار. گرفتی چی میگم؟هیچ کس اندوهی را از دلم در نیاورد! من همیشه تک و تنها در گوشه کناریهمه را بخشیدم...اینکه میگن "تو عصبانیت حلوا خیرات نمیکنن" همش برای توجیه کردن حرفاییه که اون موقع زدن و موقعیتشون به خطر افتاده، آدما توی عصبانیت حرفایی رو میزنن که همیشه بهشون فکر کردن، حرفایی ک

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

خود را با گذشته ات نشناسآن فقط یک درس بود نه تمام زندگی ات...در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی، مگر از خودت. متوجه میشوی، بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد. متوجه میشوی روی بعضی، هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد. میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت. و این اصلا تلخ نیست. شکست نیست. ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است. اما تلخ هرگز…دنیا آلوده شده به سم بی صداقتی...خاطره ها گاه و بی گاه می آیـندکنارم می نشینندمی خندندگریه می کنند

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

با خلق این زمانه سلامی و والسلامکه اگر بگویی غلامتم، به غلامی فروشنت... قشنگ ترین تعریفی که از تعهد خوندم این بود که اگه یه نفر رو قلباً و با تمام وجود دوست داشته باشی، تعهد آسون ترین چیزیه که می تونی داشته باشی، چون هیچکس جز اون به چشمت نمیاد و هیچکس نمی تونه به اندازه ی اون زیبا و کامل باشه...بیمار غممعین دوایی تو مرا...ازش پرسیدم: این زخما کی خوب میشن؟ گفت: نخواه که خوب بشن، بخواه که همراهت بشن. گفتم: یعنی تا ابد باید به تن بکشم این زخمارو؟ گفت: این زخما یه مرز هستن، مرز بین چیزی که بودی و چ

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

چیزی که یه روز میخوای و نمیشهیه روزی میشه و دیگه نمیخوایش... من بی عقل بلد نیستم باهات بد بشم، بلد نیستم وقتی با کارات قلبمو له میکنی، بذارم برم. منِ احمق نمیام باهات دعوا کنم، جنگ کنم. نمیام یقه‌تو بگیرم و زل بزنم تو چشمات بگم، چرا فلان کارو کردی. منِ لعنتی فقط بلدم بریزم تو خودم و غصه بخورم و بعدش غرق سکوت بشم. آخرش هم، بظاهر وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده...اگه کسی تونست مثل مننگات کنه! تو بردی...وقتی از مهمترین آدم زندگیت میرنجی، حتی اگه بگی بخشیدمش بازم یه چیزی ته دلت میمونه. کینه نیست آ

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

سلام دوستان گلم، بازم با تکرار یکی از شعرهای قبلم خدمت شما هستم. اگر نخوندید، امیدوارم ازش لذت ببرید ************ گاهی در این زمانه کر و لال می شومدست از دلم بریده و بد حال می شوم-شبها خودم بغل کرده، آغوش بازِ خودطولانترینِ لحظه ی هر سال می شوم-فنجانِ قهوه ی تلخ، شیرینیِ خیالمهمانِ شعری از حافظ و فال می شوم-دنبال گوشه ای دنج می گردم و سکوتیعنی قفس نشین، بی پر و بال می شوم-شاید طلسم لیلی و مجنون زده مرامبهوت، دست دامانِ رمال می شوم-یک آسمان ستاره و یک عالمه غرورمن گوشه ای ستاره ی تک خال می شوم-ع

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

امشب داشتم به خاطرات گذشته‌م فکر میکردم. منو با خودش برد به زیباترین لحظه‌ها... راستی چقدر خوش بودیم... برام جالب بود که تصور خاطرات خوب قبل هم! لذتش، کم از لذت اون موقع ها نیست... و اینجوری امشب شد یه شب خاص یه شب به یاد موندنی. ناخودآگاه خندیدم. یه حس ناب...​​​​ ولی اونجایی که بغض می‌کنیو نمی‌تونی بفهمیبه خاطر کدوم‌ یکی از هزارتا غمتپریشونیخیلی گناه داری انسان...ماهم میتونستیم بد باشیم، سروصدا راه بندازیم، شلوغش کنیم، اعتراض کنیم، ترک کنیم، فقط به فکر خودمون باشیم، اما نکردیم، نخواستیم، انگار

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

یک جایی از زندگیت هم هست، یک شبی یک روزی یک ثانیه ای، که در سطر آخر یک امید بلند و به جان نشسته، نقطه می گذاری. آخر یک آرزو، یک خیال، یک عطش. نه که دست برداری از خواستن، نه، به نشدنی بودن رویایت تن می دهی. دست بر می داری از خیال بازی، دست بر می داری از خواستن و خسته نشدن. با خودت حرف می زنی، و خود محزونت را قانع می کنی که نه، نمی شود، نمی شود. بعد، همه چیز متوقف می شود و زمان می ایستد به تماشای تو که چطور این رویا را یک گوشه دلت دفن می کنی، و آدمی تازه می شوی که یک حفره بزرگ گوشه قلبش دارد...پ.ن

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

این روزا نرخ دل شکسته چند؟جای کوچکی برای من بگذار بین همه نگرانی ها و ترس هاچاره ای بیندیشباز هم وقت داشته باش که به من فکر کنیاز قصد جای کوچکی برای من خالی بگذارو با هیاهوی اطرافت آن را پر نکندنیا به آخر نمیرسدتو خودت را پیدا میکنیجای خالی برای من بگذاروقتی همه خوابندقبل از آنکه بیدار شوندجای کوچکی هم برای من بگذاربگذار خیال کنم حتی اگر دورم جایی منتظرم میمانیمن از دیار بی تفاوتی ها می آیمتو برای من بی تفاوت نباش...‏ای کاش تمومِ دنیا ناراحتم میکردجز تو...بعضی هااونقدر واسم عزیز بودنکه وقتی از

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

غم واقعی اشکت و در نمیارهساکتت می‌کنه... من نمردماما زنده هم نماندمبا روانی خش دارشیشه ای ترک خوردهبه لطف کدئینبازآمدم...پ.ن: بعد اینهمه قفس، آزادیم مبارک... /۱۴۰۵/۰۵پ.ن۲: مثل خواب بود، هنوز باورم نمیشه...من جنگیدمتو اهمیت ندادی...اندوه شکل های عجیبی به انسان می دهدشکلی از فروپاشی و بهم ریختگی در جسم و بی مبالاتی در نفس و وجود آدمیلیکن اندوه در من صرفا سپیدی مو و خطوط پنجه کلاغی دور چشم و پیشانی ام نبودبه درون خود! من به درون خود پرت شدم...حتی روبروم هم بشینیدیگه نمی بینمت...دیدی چند ماهه سال ه

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

صفحه بندی